درباره ما
دوستان
آخرین مطالب
نظر سنجی
امكانات جانبی
 
در دانشگاه به قول خودش روشنفکر بود . . .

یک روز فهمید که من بسیجی هستم , جلوی جمع بهم گفت "چماق به دست" . . . !
گفتم بله . . . "من چماق به دستم " . . .
زمان دفاع مقدس , که امثال تو سوراخ موش اجاره می کردند , چماقمان را به شکل اسلحه
در آوریدم و جلوی دشمن , سینه سپر کردیم . . .
بعد از دفاع مقدس , شما دنبال عشق و حال بودید , چماق را به کلنگ تبدیل کردیم و کشور را ساختیم . . .
زمان زلزله "بم" شما "لم" دادید در کاخ های خود و فریاد انسان دوستی سر دادید چماق ما تبدیل به برانکارد شد . . .
زمانی که به فکر کوی دانشگاه و عشق بازی بودید ,
چماق ما " بیل " شد و رفت به اردوهای جهادی تا به محرومان کمک کنیم . . .
زمانی که با عنوان تمدن , دنبال ناموس مردم بودید , و عده ای بی غیرت مثل خودتان دنبال
ناموستان بودند , چماق های ما مدافع ناموس شما شد . . .



:: مرتبط با: کوتاه و مفید ,
:: برچسب‌ها: شهیدان , وصیت نامه , ایثارگران , ایثارگر , جانباز , جانبازان , شیمیایی ,
ن : عماد کلامی مقدم
ت : 1392/11/6
روایت خاطراتی از سال‌های دفاع مقدس به خصوص از لحظاتی که یک مادر با فرزندش وداع می‌کند، از جمله لحظات داغدار تاریخ ایران اسلامی است. خاطره که در زیر می‌آید لحظه‌ای است که پیکر شهید مصطفی عربی نوده را برای مادرش می‌آورند:

مصطفی را به هنرستان بردم که ثبت نام کنم. آنجا مرکزی بود، مثل یک دارالتدریس، شبانه روزی. به مدیرش گفتم: آقای مدیر باید هفته ای یک بار مصطفی به خانه بیاید. چون بهم خیلی وابستگی دارد.

مدیر گفت: مادر مصطفی ما نمی توانم این کار را بکنیم، مصطفی باید عادت کند. یاد بگیرد بزرگ که شد، مرد که شد، تنهائی و سختی و مشقت او را از پا در نیاورد.

گفتم: آقای مدیر یکی از دوستان مصطفی به من گفت که مصطفی شب ها یواشکی و مخفی گریه می کند. گریه اش برای این بود که دلش برایم تنگ می شد.



:: مرتبط با: درباره شهدا ,
:: برچسب‌ها: شهید , شهادت , دفاع مقدس , شهیدان , وصیت نامه , ایثارگران , شیمیایی ,
ن : عماد کلامی مقدم
ت : 1392/11/4

به گزارش  فارس ، رژیم بعثی عراق در عملیات والفجر 10 هنگامی که با ضعف و زبونی روبرو شد مناطق وسیعی را بمباران شیمیایی کرد و هزاران نفر از مردان، زنان و کودکان بی‌گناه را مصدوم کرد. مطلب زیر خاطره ای از آن‌ دوران است که مربوط می‌شود به حضور مقام معظم رهبری در منطقه عملیاتی والفجر 10.

 

***

مرحله دوم عملیات، «والفجر 10» نام گرفت. قرار پیشروی تا دریاچه بود و از آنجا تا «سید صادق». شهرهای «خرمال» و «حلبچه» تصرف شدند. مردم به استقبال بچه‌ها آمدند. نیروهای عراقی گیج بودند. گزارش‌هایشان به دستمان رسید. یکی از آنها را خواندم. فرمانده یکی از لشکرهایشان به دیگری می‌گفت: «معلوم نیست اینها از کجا می‌خواهند حمله کنند. از بالا دارد آدم می‌آید. معلوم نیست هدفشان چیست؟»




:: مرتبط با: ولایت فقیه ,
:: برچسب‌ها: ولایت فقیه , جنگ , شیمیایی , آیت‌الله خامنه‌ای ,
ن : رضا کوهجانی
ت : 1392/02/25
درمدرسه،که جای ِتعلیم و ادب هست

آقا ز من پرسید:بابایت چه کاره است؟؟

گفتم که بابا،بهـترین بابای دنـیاست

گفتاکه این هفته(پدر)موضوع انشاست

با ناله و با گریـه و هاها نـوشتم

در گوشه ای با خون دل، انشا نوشتم

آقا بـدان،بابای من همتـا نـدارد

بابای من،یک دست وهم یک پا ندارد

از ضربه ی ترکش به سر موجی شد،آقا

گاهی سخن گوید شبانه با خود ،آقا

گویـد ز فکّه،از هـویزه،از شلمچه

از شیمیایی های در خاکِ حلبچه

از....

از....

آقا بگو این هفته انشا نمره ام چیست؟

از درد بابایم،خجالت میکشد بیست20(بهلول حبیبی زنجانی)




:: مرتبط با: شعر , درباره شهدا ,
:: برچسب‌ها: حلبچه , شلمچه , ترکش , انشا , هـویزه , فکّه , شیمیایی ,
ن : عماد کلامی مقدم
ت : 1391/11/19
 
موضوعات
صفحات
نویسندگان
آرشیو مطالب
برچسب ها
امكانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو